می گفت تهران شبیه کالیفرنیاست!

محسن رجبپور (مدیر شرکت ترانه شرقی)- جرقهء حضور «کریس دیبرگ» در تهران، حدود 10 سال پیش در ذهنم زده شد. دوست داشتم یک گروه عربی تشکیل دهم که بتوانم دو- سه سال بعد در تهران کنسرتی برگزار کنم و پس از آن سراغ موزیسین های غربی بروم. نگاهم این بود که هرچه توسط رسانه های غربی از ایران نمایش داده میشود، واقعیت ندارد و کشورهای بزرگ تر کره زمین (که من نام شان را «هیات مدیره گرداننده زمین» میگذارم) پس از انقلاب ایران به دلیل از دست دادن منافع شان یا هر علت دیگری، نگاه دنیا به ایرانی ها را عوض کرده اند.
زمانی بود که ما با سر و شکلی از ایرانیهای قبل از سال 57 که خیلی کاکلی و فکلی بودیم، وقتی پاسپورتمان را به خارجیها نشان میدادیم، تا کمر برایمان خم میشدند. ولی امروز با شیک ترین کت و شلوارهای دنیا، از ما میپرسند: شما از طریق فرودگاه کدام کشور به اینجا آمده اید؟!
دلیلش هم همین تبلیغات سوء رسانههای غربی است. البته شاید باید گلایهای هم از بعضی سینماگران داخلی داشت که گهگاه با دردسر بسیار و صرف چند ماه وقت، نقاطی از کشور را پیدا میکنند تا نمایی از بدبختی ایرانیها را برای مردم دنیا به نمایش بگذارند! من عقیده دارم که باید «ایران واقعی» را به دنیا نشان داد. شاید باور نکنید که در کنسرتهای خارج از کشور، بارها از من پرسیدهاند: آیا آریانیها از لسآنجلس آمدهاند؟
نکته اینجاست که طرفهای خارجی تا با ما ارتباط نزدیکتری پیدا نکنند و به ایران نیایند، برداشت خطرناکی از ما دارند و در ابتدای کار، با اکراه به ما نزدیک میشوند. دلیل اصلی فعالیتم در زمینه اجرا با گروههای عربی و غربی این بود که بتوانیم این نگاه را عوض کنیم. به همین دلیل تصمیم گرفتم به سوریه و لبنان بروم و آنجا بتوانم گروهی تشکیل دهم.
اما نکته اینجا بود که آنجا معادلی برای موسیقی پاپ خودمان که تازه در حال رشد بود، پیدا نکردم. نوازندگان و آهنگسازان آنجا یا ارکسترال مینوازند و یا اینکه اساساً همه جا حتی در کافهها هم برنامه اجرا میکنند و در واقع حد وسطی ندارند. اما به هر ترتیب توانستیم به کمک همان گروه ارکسترال یک گروه تشکیل دهیم که کارش تلفیقی بود از موسیقی عربی و موسیقی مدرن. گروه یک هفته تمرین کرد و توانستیم هشت قطعه تصویری از کارهایش را ضبط کنیم و پس از آن به ایران بازگشتیم. در گیرودار فعالیتهای مربوط به این گروه بودم که یکی از مسوولان وقت وزارت ارشاد به من گفت: هیچ فکر کردهای که اگر این گروه را به ایران بیاوری و در یکی از کنسرتها کسی یک لیوان اسید روی صورت یکی از آن ها بریزد، باید چه کار کنیم؟
ترمز کردم و پروژه را کنار گذاشتم! پس از آن، گروه «آریان» تشکیل شد و اتفاقات فراوانی هم برایمان افتاد. موفقیتهای پیاپی آریان در داخل و خارج از مرزهای کشور، من را به این نتیجه رساند که یک حلقه گمشده در فعالیتهای ما هست. کنسرتهای ما در خارج از کشور برای ایرانیها بود و ما هیچ وقت برای خارجیها کنسرت نمیگذاشتیم. آن ایده قدیمی هم هیچگاه دست از سرم برنمیداشت. نکته اینجا بود که اوضاع مملکت عوض شده بود و از سویی ما هم تجربه بسیار بالایی پیدا کرده بودیم.
یک سال و نیم پیش بود که احساس کردم الان زمان مناسبی برای عملی کرده توامان این ایدههاست. حالا نوبت بررسی گزینههای پیش رو بود که «علی پهلوان» (خواننده آریان)، کریس دیبرگ را پیشنهاد داد. ما فعالیتهای شرکت و گروه آریان را برای کریس دیبرگ و مدیران کمپانیاش معرفی کردیم و از آن ها خواستیم تا نظرشان را درباره همکاری مشترک اعلام کنند. یک بخش ماجرا، نوع فعالیتهای ما بود و بخش دیگر، علاقه خود کریس دیبرگ به ایرانیها. چون او از طریق وبسایتش، خوب میداند که در ایران چقدر هوادار دارد.
***
به لندن رفتیم و کار را ضبط کردیم. وقتی این خبر منتشر شد، کسی باورش نمیشد. حتی چهار- پنج خبرنگاری که برای اولین بار این کار را در دفتر ما شنیدند، مطمئن نبودند که کار مونتاژی نیست! به هر ترتیب، قرار شد که کریس دیبرگ به تهران بیاید. لحظهای که قرار بود هواپیما بنشیند، تشویش داشتم که آیا او از هواپیما پیاده میشود یا نه؟ علیرغم اینکه پیش از پرواز با هم صحبت کرده بودیم، ناباوریهای دیگران کمی بر من هم اثر گذاشته بود. این ناباوریهای دیگران، گاهی باعث استرس میشود. از سوی دیگر، با خودم میگفتم که خدایا اگر من نتوانستم آبرو بخرم، آبرویی نبرم. چون این ماجرا به رغم هزینهء زیاد، هنوز درآمدی برای ما نداشته. تمام موضوع حول همان تغییر نگاه نسبت به ایران توسط یک ایرانی است؛ که به نسبت همکارانش، وسع مالی بیشتری دارد و این کار از عهدهاش بر میآید.
در آن نگاه اول، کریس دیبرگ و همکارانش فکر میکردند که ما خیلی از آن ها جوانتریم و جوانی توام است با کالی و بیتجربگی. ولی خوشبختانه از همان لحظات اول ورود به فرودگاه، نگاه شان عوض شد. شاید خود کریس دیبرگ هم باورش نمی شد که به ایران آمده است!
***
ساعت از پنج صبح گذشته بود که در مسیر فرودگاه به هتل، وارد بزرگراه «یادگار امام» شدیم و نگاه کریس دیبرگ به سبزی کوهها و پیچهای فرحزاد جلب شد. الحق کریس دیبرگ در بهترین زمان ممکن وارد تهران شد. شاید اگر در زمستان - که آلودگی هوا باعث میشود چند متریات را هم نبینی- به تهران میآمد، این قدر از پایتخت ما خوشش نمی آمد. وقتی این مناطق زیبا را میدید، به همکارش که کنارش نشسته بود میگفت: «عجب جای خوبی است!»
به هتل که رسیدیم، آن ها را تا اتاقهایشان همراهی کردم. وقتی اتاقها را دیدند، احساس کردم که خیلی آرام شدند. چون شب را نخوابیده بودند، تا ظهر خوابیدند و استراحت کردند. از پنجرههای هتل، با آرامش مناظر تهران را تماشا کرده بودند. سر ناهار کریس دیبرگ که از دیدن تهران بسیار خوشحال بود، گفت: «تهران، شبیه کالیفرنیاست!» او فقط مناظر سبز شمال تهران و مسیر فرودگاه تا هتل را دیده بود و به این نتیجه رسیده بود...
***
کریس دیبرگ در مدت حضور در تهران، به مکانهای مختلفی سر زد که قبلاً در مطالب دیگر گفته شده و صحبتهای زیادی کرد که بخشی از آن را در گزارشهای کنفرانس مطبوعاتی خواندهاید. اما یکی از جالب ترین صحبت هایش پس از ناهار روز دوم بود. او یکی از ماموران نیروی انتظامی را دیده بود و با دقت به او نگاه میکرد. پرسیدم: «دنبال چه میگردی؟» جواب داد: «این آقا، پلیس رسمی ایران است؟» گفتم: «بله. اینجا همهء پلیسها رسمیاند.» پرسید: «پس چرا اسلحه ندارد؟» گفتم: «داخل شهر که پلیسها اسلحه نمیبندند. فقط پلیسهایی که کارهای خاص انجام میدهند، اسلحه حمل میکنند.»
با تعجب دور این مامور نیروی انتظامی گشت. به مامور گفتم: «تعجب نکن. این خارجی است، باورش نمی شود که تو اسلحه نداری.» او به بیروت و عراق و شهرها و کشورهای دیگر منطقه رفته بود که در جشنهایشان هم شلیک هوایی میکنند و تنها جایی که با تصورش تفاوت داشت، تهران بود. وقتی از موزه ایران باستان برگشتند، به من گفت: «محسن، اسلحه دیدم!» با تعجب پرسیدم: «کجا؟» گفت: «سر یک میدان، مجسمهای دیدم که در دستش اسلحه بود!»
***
اسلحه نداشتن ایرانیها، بیش از کریس دیبرگ، مدیر برنامهاش «کنی تامسون» را متعجب کرده بود. او بارها در این باره با من صحبت کرد. در جلسه روز اول، با هم وارد بحثی شدیم. او میگفت: «چرا درباره شما ایرانیها این طور صحبت میکنند؟» به او توضیح دادم که به برداشت من، ایران منطقهء خاصی در دنیاست. قدرتهای بزرگ، گهگاه درباره مسائل داخلی مناطقی که چندان خاص نیستند، نظر میدهند؛ وای به حال کشوری مثل ایران که پل ارتباطی آبهای سرد قطب شمال است به آبهای گرم جنوبی. و وای به حال ایران که در مسیر جاده ابریشم است. وای به حال ایران که در همسایگی افغانستان و پاکستان - که کارخانههای تروریست پروری منطقهاند- قرار گرفته. و وای به حال ایران که آمریکا همه کشورهای اطرافش را خریده. یا باید از ما بد بگویند یا ما هم سر تعظیم فرود آوریم، که ما این بدگفتن را پذیرفتهایم. تاریخ ایران نشان داده که برای هیچ کسی سر تعظیم فرود نیاورده. تامسون این مسائل را تایید میکرد.
***
من را «Mosen» صدا میزد. غربیها معمولا «ح» را تلفظ نمیکنند. انگلیسی زبانها عموما «خ» را هم نمیتوانند تلفظ کنند، اما چون کریس دیبرگ از دوران دانشجویی، یک دوست ایرانی داشته به نام «خسرو» که در تهران هم به دیدنش آمد؛ خیلی راحت «خ» را تلفظ میکرد.
***
جالب بود که خود کریس دیبرگ در کلیپی که با آریان ضبط کردیم، حضور داشت و در جریان ساختش هم بود. اما وقتی در رستورانی در درکه، این کلیپ را پخش کردیم، با دقت بسیار زیادی به آن نگاه میکرد. این دقت فقط محدود به بار اول پخش نبود و در تمام چهار پنج مرتبهای که کلیپ پخش شد، او و کنی تامسون بر میگشتند و آن را تماشا میکردند.
***
یکی از نکات جالب دیگر این بود که هر جایی رفتیم، بدون اینکه چیزی بگوییم، یک هدیهء ایرانی به کریس دیبرگ تقدیم میکردند. مسوولان LG (که اسپانسر آریان هستند) یک قطعه فرش ابریشمی فوقالعاده زیبا به او هدیه دادند که بسیار او را ذوق زده کرد. این فرش بر اساس یکی از آثار استاد فرشچیان بافته شده بود. میدانید که کریس دیبرگ به فرش ایرانی علاقه بسیار زیادی دارد.
***
او اساساً آدم کمحرفی است. داخل اتومبیل که مینشست، فقط به مناظر نگاه میکرد و خیلی کم صحبت میکرد. از من هم میخواست که با موبایل صحبت نکنم و حواسم به رانندگی باشد. نمیدانست که من باید برنامههای چند ساعت بعد را با همکاران خودم و مسئولان مکانهای مختلفی که قصد داشتیم به آنجا سر بزنیم، هماهنگ کنم.
با توجه به اینکه از هدست هم استفاده میکردم، خیلی نگران بود که مبادا حواسم پرت شود. به شوخی به او گفتم: «رانندگی عادی ما برای شما مثل مسابقه سرعت اتومبیلرانی است. نگران نباشید.» ولی همیشه از جاهای جالبی که میدید، سؤال میکرد. از اولین جایی که پرسید، مرقد امام (ره) بود. در درکه هم احساس کرد که من معلم جغرافیام و از من درباره رودخانهای پرسید که از کنارمان میگذشت. میپرسید که اسم این رودخانه چیست، از کجا شروع میشود، به کجا میرود و...؟!
***
در رستوران که بودیم، خانوادهها را میدید که دور میز نشستهاند و با هم صحبت میکنند و میخندند. از من پرسید: «اینجا همه خانوادگی تفریح میکنند؟» گفتم: «بله. کسانی که تشکیل خانواده دادهاند، عموماً آخر هفتهها و تعطیلات را با همسر و فرزندان و خانوادهشان میگذرانند.»
این مسأله باعث شد که در کنفرانس مطبوعاتی اش بگوید: «خیلی برایم جالب است که برعکس کشورهای اروپایی، مردم ایران اینقدر به خانوادههایشان اهمیت میدهند.»
***
نوع اتومبیلهای مردم تهران هم برای کریس دیبرگ خیلی جالب بود. او و دوستانش فکر میکردند مثل بعضی کشورهای دیگر منطقه، اتومبیلهای مردم ایران هم فقط به دو- سه نوع محدود میشود. قبل از آمدن او و دوستانش به ایران، مدیر برنامههایش در تماسی از من خواسته بود که با مینیبوس آن ها را از فرودگاه به هتل ببریم. روز دوم که کمی تهران را دیدند، پرسیدم: «آقای کنی، الان هم میگویی که با مینی بوس، اینجا و آنجا برویم؟» گفت: «نه، من در برداشتم اشتباه کردم.»
شاید او قبلاً فکر میکرد که ما هنوز فقط اتومبیلهای تالبوت را سوار میشویم!
***
به هر حال کریس دیبرگ به ایران آمد و خوشبختانه سفر بسیار خوبی هم داشت. دیدید که در کنفرانس مطبوعاتی هم چقدر نکات مثبت ایران را یادآوری میکرد. جالب است که پس از بازگشت به لندن، مدیر برنامه های او ایمیل هایش را با «salam» آغاز و با «Kheili mamnoon» تمام میکند. وقتی به کریس دیبرگ یاد میدهیم که در کنفرانس مطبوعاتیاش بگوید: «سلام، صبح به خیر. ببخشید که من فارسی ام خوب نیست.» و در ترانه مشترک مان میخواند: «دوستت دارم»، به هدفمان رسیده ایم دیگر؛ تا حالا ما انگلیسی میخواندیم و حالا یک ستاره غربی به زبان فارسی میخواند
منبع : خبرنگاران صلح - jour4peace . com